لاله، شهلا و سومین زن...
ماجرای تازه ناصرمحمدخانی چیست؟
 خونی که روز چهارشنبه 17 مهرماه سال 81 فرش اتاق خانه ای را خیس کرد و چندین سال پیاپی صفحه اول تمامی روزنامه ها را به تسخیر در آورد، شاید میوه طرز فکری باشد که همچنان بخش هایی از افکار عمومی به آن باور دارد یا دست کم به صورت پرسش در ذهن می پروراند : آیا انسان (به ویژه جنس مذکر) به محض رسیدن به شهرت و ثروت سراغ عرصه های دیگر می رود و آرام نمی گیرد؟
 
اگر چهار منزلگاه ثروت، شهرت، قدرت و منزلت را هدف ذهنی و نهایی آدمیان بدانیم یا دست کم انسان هایی که می خواهند خاص تر زندگی کنند ناصر محمد خانی بازیکن و مربی پیشین تیم پرسپولیس و ستاره فوتبال ملی در دهه 60 هر  سه منزل را فتح کرد: شهرت و ثروت و هم مشهور ( و البته محبوب) شد و از فوتبال به پول و ثروت هم رسید و همزمان با فریاد نام او یک استادیوم هم به لرزه در می آمد؛ پس می توان گفت که منزلت هم داشت.
 
حالا تنها 6 سال پس از اعدام شهلا جاهد( همسر صیغه ای او) که لاله سحرخیزان (همسر عقدی اش) را از پای درآورد نام زن سومی هم به میان آمده که این بار گفته می شود سعی داشته محمدخانی را بدزدد هر چند بستگان آن زن مدعی اند گروگان گیری در کار نبوده و اختلاف مالی داشته اند ولی به هر صورت باز هم یک زن، نام چهره ای مشهور را به صفحه اول رسانه ها بازگردانده است.
 
  ما مرجع قضاوت نیستیم و نمی توان گفت ناصر محمد خانی مرتکب گناه شده که ملاحظات شرعی را رعایت می کند و حتی اگر رفتاری را جامعه و خاصه زنان ناپسند بداند الزاما به منزله گناه شرعی نیست.
 
 دستمایه این خطوط اما سرنوشت بازیکنانی است که ناگهان ثروت و شهرت را مزه مزه می کنند منتها با پایان عمر حرفه ای خود گویی به بن بست می رسند و احساس یک نواختی می کنند.
 
در این مورد البته گویی کاری که یک جامعه با یک پیشکسوت فوتبال انجام می دهد به زنانی که با او در ارتباط هستند منتقل شده است. چرا که از مقطعی به بعد جامعه هم برای ناصر محمد خانی که روزی صد هزار نفر برای او هورا می کشیدند و عکس او بر جلد مجلات می نشست در بیرون از زمین فوتبال هیچ تعریفی ندارد و او را تمام شده در نظر گرفته و حذف می کند.
 
اگر محمد بلوری پیشکسوت روزنامه نگاری هنوز در 80 سالگی قلم می زند و مسعود کیمیایی در 75 سالگی فیلم می سازد و یک سیاستمدار تا پایان عمر به کنش سیاسی می پردازد و یک بازرگان به تجارت خود ادامه می دهد، یک فوتبالیست اما پس از پایان دوره طلایی و بازنشستگی اش- اگر مربی و عضو کادر سرپرستی تیمی نشود-  با یک جای خالی و حفره و شاید پوچی  رو به رو شود.
 
با نگاه روان شناختی می توان این قضیه را بررسید و پرسید در این وضعیت شخصی مانند محمدخانی چطوراین خلا عاطفی را پر می کند؟
 
  هم او که در دهه 60 به اخلاق خوش و رعایت ملاحظات مذهبی شناخته می شد و البته به دلیل همین اعتقادات است که چارچوب مذهبی روابط را رعایت می کند.
 
بی آن که بخواهم این شخص خاص را متهم کنم نمی توانم به پرسشی که به ذهنم چنگ می زند بی توجه باشم. آیا برای جنس مذکر  هویت زن ها تفاوت چندانی ندارد؟
 
در این مورد خاص واقعیت این است که جنس و طبقه و خاستگاه و روح این زنان  کاملا متفاوت است و به بهانه آن می توان پرسید  آیا مردها عاشق جسم یک زن می شوند و از این رو تفاوت چندانی میان زنان قایل نیستند اما زن ها عاشق روح و درون یک مرد می شوند؟
 
 از طرف دیگر عنصر وفاداری در زنان پررنگ تر به نظر می رسند.  تصور کنید ماجرای محمد خانی وارونه اتفاق می افتاد و خدای ناکرده او درگذشته بود.  بسیار بعید به نظر می رسید که شهلا و لاله پس از ناصر محمد خانی ازدواج می کردند حال آن که مرد، چند سال پس از مرگ متفاوت هر دو زن و خروج از توفانی که زندگی اش را به تمامی درنوردید و او را از صحنه خارج کرد، زندگی دیگری را شروع می کند. قصد ارزش داوری در میان نیست. تفاوت را اما نمی توان انکار کرد و صحبت از یک مرد خاص هم نیست!
 
برای آن که گمان نشود این گفتار یک سره زنانه است نکته آخر را هم بخوانید.
 
  پای خبر ربوده شدن محمدخانی کاربران هم طبعا کامنت گذاشتند.  اعلام شگفتی به خاطر مطرح شدن زنی دیگر البته طبیعی است اما اعلام آمادگی برخی برای صیغه شدن واقعا جای تأمل دارد و طعنه آمیز است.
 
این آخری دیگر ربطی به مردان ندارد زیرا برخی و فقط بعضی از هم جنس های خودم کامنت گذاشتند. شاید هم واقعا زن نبودند!
 
 آیا در نگاه عده ای در این جامعه «تنانگی» یک زن کافی است؟ روح آدم ها اما چه می شود؟!